|
مست شويد همواره مست بايد بود هرچه هست اين است تنها همين... تا حس نكنيد بار هولناك زمان را كه شانه ها را خرد و پشت را خم مي كند بايد همواره مست شويد از چه اما؟ شراب،شعر،تقوا؟ از هر آنچه بخواهيد تنها مست شويد و زماني اگر بر پلكان قصري بر سبزه زار دره اي در خلوت اندوه بار اتاق از خواب برخواستيد مستي كاستي يافته يا كه از سر پريده بود از بادو موج و ستاره،از پرنده و زمان از هرچه مي گريزد و مي نالد و مي چرخد وز هرچه نغمه مي خواند و سخن مي گويد بپرسيد چه وقتي است باد و موج و ستاره،پرنده و زمان همه گويند وقت مستي است مست شويد تا برده ي شهيد زمان نباشيد مست شويد همواره مست شويد از شراب،شعر،تقوا از هر آنچه بخواهيد... شارل بودلر
پروردگارا تو را سپاس كه به ما رنج را ارزاني داشتي تا درماني الهي باشد بر نا پاكي ها ي ما... شارل بودلر
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 23:8 توسط ی L \/
|
اگر به اندازه آدم ها هوا برای نفس کشیدن بود هیچ کس نمی مرد
وقتی از پنجره ی دلت به آسمانخوبی هایت می نگرم احساسی در درونم می گوید:کاش وسعت آبی لحظه هایت مال من بود. قلبم را به تو هدیه می دهم تا اگر روزی آن را شکستی بگویم مال خودش بود. صدایت تارهای وجودم را لرزاند و در آن هنگام بود که اولین آهنگ زندگی ام نواخته شد. چشم هایت زمین سیب محبت بود و من قانون جاذبه اش را وقتی سیب سرخ دلم افتاد فهمیدم.
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 20:17 توسط ی L \/
|
ز مرگ هیچ نمی ترسم اگر دنیا سرم ریزد/از این ترسم که بعد از من گلم را دیگری بوسد
+
نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 14:58 توسط ی L \/
|
شیشه ی پنجره را باران شست از دل من اما... چه کسی نقش تو را خواهد شست.
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 20:49 توسط ی L \/
|
بيا اي اشك تسكين ده مرا امشب ببار اي اشك....كه من امشب به گريه باز گويم درد جانسوزم سرنوشت شوم من تنهائي ناكام يك فرد است تمام عمر من همچون زمستاني كه در قطب است هم تاريك و هم سرد است نيست آيا همد مي تا من دمي كام گيرم در كنارش؟ همزباني محرمي ياري موافق تا شوم يارش؟ زندگي...را من نمي خواهم ميان ثروتي سرشار سعادت...را به زور هر قماشي من نمي خواهم كسي سرشار مي خواهم رفيقي يار مي خواهم كسي مفهوم تنهائي نمي فهمد دلم پرواز مي خواهد رفيقي همدل و همساز مي خواهد خدايا سرگراني مي كند اين دل چه سازي مي زنم امشب دلم مي گريد و.... چشمم زخون لبريز مي گرد...
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 20:18 توسط ی L \/
|
پرسیدم ...گفت: پرسیدم: هنگام غروب چرا خورشید زرد رنگ است؟ گفت: از بیم جدایی. خورشیدبا همه ی درخشندگی در پایان هر روز ناپدید می شود و جای خویش را به تاریکی می دهد ولی آفتاب عشق جاودانه در دل آسمان می درخشد و جان می بخشد واین روزی است که شبی به دنبال ندارد پرسیدم :عشق چیست؟ گفت: آتشی است . گفتم: مگرآن را دیده ای؟ گفت: نه درآن سوخته ام. عشق را با تمام وجودت فریاد بزن تا به همه ی جهانیان ثابت کنی عاشقی
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 20:13 توسط ی L \/
|
|